روزی یک مرد ثروتمند پسر کوچکش را که 12 ساله بود به قریه ی برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند.انها دو شبانه روز در خانه فقیری دران قریه مهمان بودند
در راه بازگشت از پسرش پرسید:
نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
عالی بود پدر.
پدرش پرسید ایا به زندگی انها توجه کردی؟
بله پدر.
عالی بود پدر.
پدرش پرسید ایا به زندگی انها توجه کردی؟
بله پدر.
پدرش گفت چه چیزی از این سفر یاد
گرفتی؟
پسر به ارامی گفت:فهمیدم که ما در حویلی مان یک فواره آبی داریم و انها دریاچه ای دارند که نهاهیت ندارد.ما در حویلی مان چراغ های تزیینی داریم و انها ستارگان را دارند. حویلی ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ انها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند امده بود.
بعد پسرش گفت:تشکر پدر,تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !
پسر به ارامی گفت:فهمیدم که ما در حویلی مان یک فواره آبی داریم و انها دریاچه ای دارند که نهاهیت ندارد.ما در حویلی مان چراغ های تزیینی داریم و انها ستارگان را دارند. حویلی ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ انها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند امده بود.
بعد پسرش گفت:تشکر پدر,تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر